عشق را امتحان كن
Gold

عشق را امتحان كن
اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نميشنيد، خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد، دست همسرش را گرفت و گفت: ”عجله كن، ما بايد همين حالا سوار اتومبيلمان شويم و از اينجا برويم.“
آنها به آپارتمان خود بازگشتند. و به اين ترتيب ببر كوچك، عضوي از اعضاي اين خانواده كوچك شد. و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي ميكردند.
سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه مراقبت و محبتهاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام، مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق، دعوتنامه كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن، با همه دلبستگي بياندازهاي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگياش دور شود.
پس تصميم گرفت ببر را براي اين مدت به باغوحش بسپارد. در اين مورد با مسوولان باغوحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينههاي شش ماهه، ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغوحش سپرد و كارتي از مسوولان باغوحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود، بدون ممانعت و بودن اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر، برايش بسيار دشوار بود، روزهاي آخر قبل از مسافرت، مرتب به ديدار ببر ميرفت و ساعتها كنارش ميماند و از دلتنگياش با ببر حرف ميزد.
سرانجام زمان سفر، فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري، با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد. وقتي زن بيتاب و بيقرار به سرعت خودش را به باغوحش رساند، در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد ميزد: عزيزم، عشق من، من برگشتم، اين شش ماه دلم برات يك ذره شده بود، چقدر دوريت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حين ابراز اين جملات مهرآميز، به سرعت در قفس را گشود، آغوش باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.
ناگهان صداي فريادهاي نگهبان قفس، فضا را پر كرد: ”نه، بيا بيرون، بيا بيرون اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي، بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. اين يك ببر وحشي گرسنه است.“
اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود. ببر وحشي، با همه عظمت و خوي درندگي، ميان آغوش پرمحبت زن، مثل يك بچه گربه، رام و آرام بود.
اگر چه ببر مفهوم كلمات مهرآميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود نميفهميد اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد چرا كه عشق آنقدر عميق هست كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
براي هديه كردن محبت يك دل ساده و صميمي كافي است، تا از دريچه يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.
محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نااميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزههاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني، چشمگير است.
محبت همان جادوي بينظيري است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سيراب ميكند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.
بيا بيقيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه عمر شيرين و ارزشمند گردد.
در كورترين گرهها، تاريكترين نقطهها مسدودترين راهها، عشق بينظيرترين معجزه راهگشاست.
مهم نيست دشوارترين مساله پيش روي تو چيست، ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سرسختترين قفلها با كليد عشق و محبت گشودني است.
پس معجزه عشق را امتحان كن.
منبع: افسانه فرپور- مجله موفقیت
این وبلاگ ساخته دانش پذیران دوره SH9005 موسسه نوین پردازان راتین ایرانیان، برگزار کننده دوره های آموزش موفقیت مالی در بورس میباشد.از کلیه دانش پذیران و شما بازدید کننده محترم دعوت میشود که جهت هرچه پویاتر شدن وبلاگ با ما همکاری نمایید.