نواي حي علي الصلاه (براي نماز بشتاب) و حي علي الفلاح (به رستگاري بشتاب) اذان را شنيدم. در طول زندگيام بارها صداي اذان را شنيده بودم اما هيچگاه به معني كلمه فلاح توجه نكرده بودم.
شيطان بر قلبم مهر زده بود، گويا كلمات اذان به زباني است كه من آن را نميفهمم، مردم پيرامون ما سجادههايشان را پهن كرده و نماز ميخواندند. و ما وسايل غواصي و كپسولهاي اكسيژن را آماده ميكرديم تا براي سفر زير آب آماده شويم.
تجهيزات غواصي را پوشيديم و داخل آب رفتيم و از ساحل دور شديم، تا به وسط دريا رسيديم. همه چيز مطابق ميل ما بود گردشي زيبا و در خلسهاي رويايي كه ناگهان لوله اكسيژن پاره گشت و آب به ريههايم وارد شد.
قطرات آب شور راه تنفس مرا بست و مرگم نزديك شد. ريههايم ميسوخت. مضطرب شدم. دريا تاريك بود و دوستانم از من دور بودند، فهميدم كه در موقعيت بدي هستم. نوار زندگيام جلوي چشمانم حركت كرد. تازه فهميدم كه چقدر ناتوانم.
خداوند چند قطره از آب شور را بر من مسلط كرد تا به من نشان دهد كه فقط او تواناي قدرتمند است.
مطمئن شدم كه هيچ پناهي جز خدا ندارم. تلاش كردم كه به سرعت از آب خارج شوم، ولي من در قعر دريا بودم.
مساله اين نبود كه بميرم، مشكل اين بود كه چگونه خدا را ملاقات كنم؟ وقتي از كارم ميپرسد چه خواهم گفت؟ اعمالم چگونه محاسبه ميشود. نماز كه نخواندهام و ...
شهادتين را به ياد آوردم و خواستم كه پايان زندگيام با آنها باشد. پس گفتم اشهد ... گلويم گرفت، گويا دستي مخفي گلويم را فشار ميداد تا از بيان آن باز مانم. تلاش كردم اشهد... اشهد ... قلبم فرياد ميزد. خدايا مرا برگردان، خدايا مرا برگردان براي يك ساعت، يك دقيقه، يك لحظه. تاريكي عجيبي مرا احاطه كرده بود، اين آخرين چيزي است كه به ياد دارم.
اما رحمت و لطف پروردگارم بيشتر از تصور من بود. ناگهان اكسيژن به سينهام نفوذ كرد، چشمانم را باز كردم، تاريكي از بين رفت و يكي از دوستان لوله هوا را در دهانم گذاشت و كمكم كرد. و ما هنوز ته دريا بوديم. لبخند را در چهره دوستم ديدم و به او فهماندم كه حال من خوب است.
قلبم، زبانم و تمام سلولهاي بدنم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله را فرياد ميزد. از آب بيرون آمدم در حالي كه انسان ديگري شده بودم. ديدگاهم نسبت به زندگي عوض شد و هر روز به خدا نزديكتر ميشدم. راز هستيام را در زندگي فهميدم و سخن خداوند را به ياد آوردم كه (بايد فقط مرا بپرستند) درست است ما بيهوه آفريده نشديم. چند روز گذشت اما من آن حادثه را به ياد داشتم. به دريا رفتم و لباس غواصي پوشيدم و به تنهايي به آب زدم. به همان مكاني كه آن حادثه روي داده بود رفتم و براي خداي بزرگ سجده كردم. سجدهاي به ياد ماندني در محلي كه گمان نميكنم انساني قبل از من در آن براي خدا سجده كرده باشد،
منبع : مجله موفقیت - شهربانو شهباز














این وبلاگ ساخته دانش پذیران دوره SH9005 موسسه نوین پردازان راتین ایرانیان، برگزار کننده دوره های آموزش موفقیت مالی در بورس میباشد.از کلیه دانش پذیران و شما بازدید کننده محترم دعوت میشود که جهت هرچه پویاتر شدن وبلاگ با ما همکاری نمایید.